تاريخ انتشار :دوشنبه ۱۲ خرداد ۹۳.::. ساعت : ۸:۳۳ ب.ظ
فاقددیدگاه

امام در آخرین روزهای زندگی : نه آمدنش چیزی هست و نه رفتنش چیزی هست و نه مرگش چیزی هست، هیچ کدام از اینها چیزی نیست.

امام خمینی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روایت سید احمد خمینی از آخرین روز حیات امام

یکی از بستگان امام به ایشان گفته بود که این چیزی نیست و حال شما خوب خواهد شد. امام فرموده بودند: نه آمدنش چیزی هست و نه رفتنش چیزی هست و نه مرگش چیزی هست، هیچ کدام از اینها چیزی نیست.

عصر ایران –  تا بیست و پنجمین سالروز ارتحال امام خمینی رهبر فقید انقلاب اسلامی و بنیان گذار جمهوری اسلامی ایران  دو روز باقی است. شبکه مجازی آستان، روایت مرحوم حاج سید احمد خمینی از آخرین روز حیات امام را به نقل از نشریه «حریم» شماره 119 چنین بازگفته است:

-در آن لحظات آخر که من(حاج احمد آقا) بالای سر ایشان بودم، هیچ وقت ندیدم که امام این قدر زیبا بشوند. یک جمال به این زیبایی را در این ده ساله انقلاب هیچ وقت در امام ندیده بودم. گویی تمام صفات خدا، تمام کمال و جمالش در صورت امام متجلی شده بود؛ واقعا آنجا فهمیدم که امام، مظهر خدا شده. حدود ساعت دوازده ظهر بود که خدمت ایشان رفتم. سلام کردم. با چشم فقط اشاره کردند. نگاه کردم، دیدم که شاید بیش از صد مرتبه در آن لحظه ذکر می گفتند.

– ساعت 12 ظهر همان روز (آخر) گفتند: خانم ها را صدا بزنید، کارشان دارم. وقتی خانم ها رفتند، گفتند: این راه، راه سختی است و بعد هی می گفتند: گناه نکنید. بعد گفتند که آقایان توسلی، آشتیانی و انصاری بیایند. صحبت هایی راجع به اختلاف نظر فقها کردند، که نمی دانم چه بود.

– ساعت 10 و 20 دقیقه شب بود که نوار صاف شد. پاسداران ریختند و شروع به گریه کردند، صورت امام گرم گرم بود. چقدر این صورت لاغر و مریض، درشت و روشن شده بود. چقدر نورانی بود. ده روز درد کشنده داشتند، ولی حرفی نمی زدند. هر بار می پرسیدیم: آقا چطورید؟ می گفتند: ان شاء الله تو سلامت باشی.

– امام حتی در بیمارستان نیز عبادات خاص خود را ترک نگفتند و بلکه با شور و حال بیشتری به عبادت می پرداختند. یکی از نزدیکان حضرت امام نقل می کرد: زمانی به اذان صبح باقی بود که وارد اتاق امام در بیمارستان شدم. ایشان را در حالت عجیبی یافتم. امام آن قدر گریه کرده بودند که تمامی چهره منورشان خیس شده بود و هنوز اشک های مبارک، همچون باران جاری بود و چنان با خدای خود راز و نیاز می کردند که من تحت تأثیر قرار گرفتم. وقتی متوجه من شدند، با حوله ای که بر شانه داشتند صورت مبارک را خشک کردند.

–  روزی در اواخر عمرشان پرسیدند علی کجاست؟ گفتم: علی هم سراغ شما را می گیرد و می گوید می خواهم با آقا بازی کنم و دوست ندارم خوابیده باشند، ولی من به او گفته ام که صبر کن، ان شاء الله تا چند روز دیگر می آیند و مثل همیشه با هم بازی می کنید. امام فرمودند: چند روز دیگر بیشتر نمانده، به او وعده نده.

– یکی از بستگان امام به ایشان گفته بود که این چیزی نیست و حال شما خوب خواهد شد. امام فرموده بودند: نه آمدنش چیزی هست و نه رفتنش چیزی هست و نه مرگش چیزی هست، هیچ کدام از اینها چیزی نیست.

– رفتم داخل اتاق، دیدم دارند نماز می‌خوانند. همان طور که خوابیده بودند، با آن فشار سرشان را بالا می‌آوردند به عنوان رکوع و بعد دوباره برای سجود. من هر چه کردم با آقا حرف بزنم، دلم نیامد آن فضای معنوی را به هم بزنم. بعد فقط یک کمی به ایشان نگاه کردم و از اتاق آمدم بیرون. ساعت سه بعد از ظهر حالشان بد شد که دستگاه‌ها شروع کرد به کار و ساعت ده شب هم ایشان فوت کردند.

برچسب‌ها, , ,

نظرات بسته شده است.

1068